مادر بودن یکی از قشنگ ترین حس های دنیاست .اینکه یکی هست که از توئه . اینکه مثه سیمرغ از نو زاده می شی و ادامه پیدا می کنی..
مامان مهربون و زیبای من ،مامان دوس داشتنی ام روزت مبارک.عاشقتـــم..
نگاهی دوباره به ...
مادر بودن یکی از قشنگ ترین حس های دنیاست .اینکه یکی هست که از توئه . اینکه مثه سیمرغ از نو زاده می شی و ادامه پیدا می کنی..
مامان مهربون و زیبای من ،مامان دوس داشتنی ام روزت مبارک.عاشقتـــم..
دیروز رفتم نمایشگاه بازم.از اون جایی که خرید زیاد داشتمو باید زیاد این ور اون ور می رفتم هر کی گفت بام بیاد گفتم نه.چون حوصله غرغر حاصل از خستگی کسی رو نداشتم.
خریدامو کردم ، تو گیر و دار رفتن از این انتشارات به اون انتشارات نمی دونم کی پام پیچ خورده بود که دیگه از یه جایی به بعد نمی تونستم قدم از قدم بردارم.رفتم نشستم یک گوشه، نیم ساعتی همون جا نشستم.پشیمون از اینکه حتی ری رو هم با خودم نیاورده بودم.به هر ضرب و زوری بود با کمک داوطلبانه یکی از برادران مخلص تا قسمت ماشینا رسیدمو تا خونه ماشین گرفتم.
دوتا مسکن خوردم و حسابی خوابیدم تا امروز.
حالا اومدم بالا سره کتابهای عزیزم که می بینم تلفات داریم :( اولن که فروشنده ی سر به هوای افق به جای موج ها کتاب دریا رو بهم داده.نشر قطره کتاب خدای کشتارو برام گذاشته در صورتی که از نشر افراز گرفته بودمش و داشتم همینو به خانومه می گفتم احتمالن حواسش نبوده گذاشته :( سوم هم کتاب خاطرات ظلمتو نشستم یه نگاه کردم چند صفحه از اولش کمه:(
امروز ازمون دارم ساعت 4 .ترجیح میدم به خوردن سالاد ماکارونیم ادامه بدم و کتابامو چک کنم تا اینکه به فکر آزمون باشم:))
نه این هم نیست
خالیم از هر احساسی... برای تنفر داشتن باید چیزی باشد .موجودیتی..
اما نیست... هیچ چیز نیست......
بیچاره ما، آن قدر سست، آن قدر سست…
چرا هر چهار تای ما این طور هستیم؟ چرا آدم هایی که بلندتر از دیگران فریاد می زنند، ما را می ترسانند، چرا احمق هایی که رفتار تهاجمی دارند، سبب می شوند دست و پای خود را گم کنیم؟
مشکل ما چیست؟مشکل از تربیت شایسته ی ماست که لحظه ای راحت مان نمی گذارد؟دلیل سستی ما چیست؟
....
می توانیم این را هم بگوییم که نه آدم های بزدلی نیستیم ،که ما دانا هستیم ،که مهارت عقب نشینی کردن را فر گرفته ایم .که ما از همه این آدمهایی که مثل چرخ آسیاب ور میزنند بی آنکه دردی از کسی دوا کنند،صادق تریم.
بله،این گونه است که خود را دلداری می دهیم.به خاطر می آوریم که ما جوان هستیم و روشن فکر ،که خود را کیلومتر ها دورتر از انبوه آدم های بی مایه ای که در هم می لولند،نگه می داریم تا بلاهت آن ها به ما سرایت نکند.آن ها را به باد تمسخر می گیریم.
چیزهای بسیاری در سر ماست. چیزهایی بسیار دورتر از قارو قور شکم این نژاد
پرست ها. در سر ما پُر است از موسیقی، از کتاب ها، راه ها، دست ها، آشیان
ها، ریسه ی ستارگان روی کارت تبریک، کاغذی از لای دفتر کنده شده، خاطرات
شاد، خاطرات تلخ...
...
و امروز ما همینیم که هستیم.
مسخره های باکلاسی هستیم. لب فرو بسته در برابر آدم های خشمگین، با غرش های خفه شده و میل مبهم مان به بالا آوردن ...شاید خامه های روی کیک...
گریز دلپذیر اثر آنا گاوالدا
اما پیر زن ول کن نیست. حرف می زند، حرف می زند، و همه شان می خورند به سر و صورت من. تا سینه توی کلمه هستم. باید زودتر دور شوم. از پله ها پایین می روم و کلمه است که پشت سرم می ریزد. یک خروار کلمه؛ همینطور کلمه، کلمه، کلمه، تا پشت در. "
ها کردن
خوش گذشت نسبتا .شام خوردیم و بعد کیک را در نهایت سیری و به ضرب نوشیدنی ها فرو دادیم-شاید هم فرو خوردیم-.لبخندهای بزرگ زدیم ،عکس گرفتیم و به قول زرین در لحظه ای مایل به خنده به ثبت رسیدیم و برگشتیم.
برگشتنی من با ندا و ناصر برگشتم .مساله از همین جا آغاز شد ،که توی ماشین آنها بود که باز یک حسی که گه گاه سراغ من می آید را داشتم. حتما شده که گاهی حرف نداشته باشی بزنی. دلت بخواهد مدتی لال بنشینی و بیرون را ببینی ،بعد یک حس مزخرف معذب بودن بیاید سراغت و فکر کنی مسئولیت تمام سکوت های دنیا با توست و تو یی که باید کمکی بکنی و اینجاس که جفنگ پا به عرصه ی وجود می ذاره و مجبوری که حرف بزنی.
شاید بگی یه حرف زدن ساده که اینقدر نق زدن نداره.اما وقتی که شروع می کنی محض پر کردن فضا و سکوت حرف زدن حس منو درک می کنی. به خوبی حس می کردم که فکم جدا از کله م داره فعالیت می کنه منو فکرم داشتیم مثه یه ناظر سوم شخص تلاش مذبوحانه فکم رو نظاره می کردیم که با ندا مشغول صحبت راجع به جزئیات مراسم ازدواج و اینکه برای پس فردا که فامیلش رو مهمون کرده چی میخاد درست کنه شده.
بحث سره این مورده خاص نیس،چرا که هم اون دوتا رو خیلی دوس دارم و هم به موقعش حرف زیاد زدیم با هم،سره حسیه که که بعضی وقتا میاد سراغم و من انگار قفل میشم.و اینجاس که فک من خودشو عضوی از سیستم ایمنی بدنم محسوب میکنه و وارد عمل میشه و سعی میکنه از روی برنامه پیش فرض فعالیت کنه. خیلی وقت بود که مجبور نبودم مدت طولانی تو همچین جوی باشم و کاملن این حسو فراموش کرده بودم و لی خب این برنامه تولد باعث شد یادی ازش کنم :))
پ ن 1: مامان اینا همچنان مسافرتن و منو ری خودمونو با غذای بیرون و یا نهایتن آماده خفه کرده بودیم که دیگه امروز رگ غیرتم به جوش اومد و یه عدد برنج و کباب تابه ای کاملن دست ساز 100 امتیازی همراه با ژله بستنی و نوشیدنی جات فراوان برای دو شکم نحیف و رنج کشیده آماده کردم.و ری به من به خاطر منوی خوبم 10 داد.
پ ن 2: با اینکه معمولا علاقه زیادی نسبت به خواننده هایی که یه دفه مورد توجه عموم قرار می گیرن ندارم اما عاشق این آدل شدم ،صداش رو خیلی دوس می دارم.
بهار ،بهار دوست داشتني ام از راه مي رسد و من واقعن در پوست خودم نمی گنجم.
دوست دارم تنها بيرون بروم و در آرامش خودم را به دم نوش هاي پراگ مهمان کنم
دوست دارم بنشينم يک گوشه ي دنج کتاب بخوانم
يا حتي مثله فردوس بادکنکي توي دستم بگيرم و به پنبه ها خيره شوم.
امسال دارد تمام مي شود و من واقعن دلم برايش تنگ مي شود.ناگزيري است که روي خواهد داد مثله گوله برفي که بگيري توي دستت و کم کم شروع به شدن کند و تو نداني که چه بايد بکني
سال 90 را دوست دارم باآن رندي و سر دسته گي نودی اش
آمده که بعدش قطار شوند سالهايي که تازگي شان مثله آن نيست.
اتفاقهاي خوب و بد آمدند و گذشتند و من نمي دانم کدامشان بيش از همه مرا وابسته ي ان کرده اما مي دانم که دوستش دارم.
به واسطه کار و محیطهای جدید امسال افراد جديدی وارد دایره زندگی ام شدند و خيلي از آنها نيز از دوستهاي خوبم شدند.آدمهایی بودند که دوستهای خوبی بودند و از دایره خارج شدند و یا مماس بر خط طی مسیر می کنند.از دایره های قرمز دل خوشی ندارم اما محض احتیاط یکی دو تا به صفحه اضافه کردم باشد که موجبات اسودگی خیالمان را فراهم گرداند.:)
امیدوارم سال آینده برای خودم و همه ی دوستای جدید و قدیم و آینده ام :) سال خوب و خوشی باشه.
خدایا چنان کن سرانجام کار...