تبليغاتX
قــــــــــــیلـوله خــــــــــــــــانه

قــــــــــــیلـوله خــــــــــــــــانه

نگاهی دوباره به ...

پنجره باز ،باد خنکی پرده را تکان می دهد دراز کشیده ام روی تخت و می نویسم.امروز روز مادر بود ،هنوز هم تمام نشده، اما خب چه توفیری می کند. رفتم برای مامان چیزی گرفتم که می دونستم خوشش میآد .در کل روز خوبی بود  و خوش گذشت.

مادر بودن یکی از قشنگ ترین حس های دنیاست .اینکه یکی هست که از توئه . اینکه مثه سیمرغ از نو زاده می شی و ادامه پیدا می کنی..

مامان مهربون و زیبای من ،مامان دوس داشتنی ام روزت مبارک.عاشقتـــم..





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:24  توسط نیلو 

سیم مودم مشکل پیدا کرده، لپ تاپو آوردم تو پذیرایی ولو شدم.مامان اینا نیستن که غر بزنن همه جا رو با وسایلم پر کردم، ری هم با دوستاش رفته کوه.من موندم و حوضم.یه ظرف سالاد ماکارونی هم کنار دستمه :) تلویزیون خاموش ، شجریانم می خونه بی تو به سر نمی شود ، اشتباه می کنه می شود اگه سعی کنه می شود.

دیروز رفتم نمایشگاه بازم.از اون جایی که خرید زیاد داشتمو باید زیاد این ور اون ور می رفتم هر کی گفت بام بیاد گفتم نه.چون حوصله غرغر حاصل از خستگی کسی رو نداشتم.
خریدامو کردم ، تو گیر و دار رفتن از این انتشارات به اون انتشارات نمی دونم کی پام پیچ خورده بود که دیگه از یه جایی به بعد نمی تونستم قدم از قدم بردارم.رفتم نشستم یک گوشه، نیم ساعتی همون جا نشستم.پشیمون از اینکه حتی ری رو هم با خودم نیاورده بودم.به هر ضرب و زوری بود با کمک داوطلبانه یکی  از برادران مخلص تا قسمت ماشینا رسیدمو تا خونه ماشین گرفتم.

دوتا مسکن خوردم و حسابی خوابیدم  تا امروز.
حالا اومدم بالا سره کتابهای عزیزم که می بینم تلفات داریم :( اولن که فروشنده ی سر به هوای افق به جای موج ها کتاب دریا رو بهم داده.نشر قطره کتاب خدای کشتارو برام گذاشته در صورتی که از نشر افراز گرفته بودمش و داشتم همینو به خانومه می گفتم احتمالن حواسش نبوده گذاشته :( سوم هم کتاب خاطرات ظلمتو نشستم یه نگاه کردم چند صفحه  از اولش کمه:(

امروز ازمون دارم ساعت 4  .ترجیح میدم به خوردن سالاد ماکارونیم ادامه بدم و کتابامو چک کنم  تا اینکه  به فکر آزمون باشم:))



+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:9  توسط نیلو 

تنفر!

نه این هم نیست

خالیم از هر احساسی... برای تنفر داشتن باید چیزی باشد .موجودیتی..
اما نیست... هیچ چیز نیست......


+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:43  توسط نیلو 

دچار خودشیفتگی مفرط گشته ایییم :)
<:D<
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 11:13  توسط نیلو 




مخالفِ حرف او حرفی نزدیم. از پشت میز بلند نشدیم. هم چنان، آرام هر لقمه را جویدیم و به این فکر کردیم که آدم کودنی است. محکم روی همه زخم ها را پوشاندیم تا خود را یا آن چه را عزت نفس خود  می دانستیم حفظ کنیم.

بیچاره ما، آن قدر سست، آن قدر سست…

چرا هر چهار تای ما این طور هستیم؟ چرا آدم هایی که بلندتر از دیگران فریاد می زنند، ما را می ترسانند، چرا احمق هایی که رفتار تهاجمی دارند، سبب می شوند دست و پای خود را گم کنیم؟

مشکل ما چیست؟مشکل از تربیت شایسته ی ماست که لحظه ای راحت مان نمی گذارد؟دلیل سستی ما چیست؟

....

می توانیم این را هم بگوییم که نه آدم های بزدلی نیستیم ،که ما دانا هستیم ،که مهارت عقب نشینی کردن را فر گرفته ایم .که ما از همه این آدمهایی که مثل چرخ آسیاب ور میزنند بی آنکه دردی از کسی دوا کنند،صادق تریم.
بله،این گونه است که خود را دلداری می دهیم.به خاطر می آوریم که ما جوان هستیم و روشن فکر ،که خود را کیلومتر ها دورتر از انبوه آدم های بی مایه ای که در هم می لولند،نگه می داریم تا بلاهت آن ها به ما سرایت نکند.آن ها را به باد تمسخر می گیریم.

چیزهای بسیاری در سر ماست. چیزهایی بسیار دورتر از قارو قور شکم این نژاد پرست ها. در سر ما پُر است از موسیقی، از کتاب ها، راه ها، دست ها، آشیان ها، ریسه ی ستارگان روی کارت تبریک، کاغذی از لای دفتر کنده شده، خاطرات شاد، خاطرات تلخ...
...

و امروز ما همینیم که هستیم.

مسخره های باکلاسی هستیم. لب فرو بسته در برابر آدم های خشمگین، با غرش های خفه شده و میل مبهم مان به بالا آوردن ...شاید خامه های روی کیک...

گریز دلپذیر اثر آنا گاوالدا


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 23:7  توسط نیلو 

دل تنگم
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 15:59  توسط نیلو  | 

فقط همینطور مات نگاهم می کند و وقتی ساکت می شوم، شروع می کند به حرف زدن. لبش مدام تکان می خورد و یک عالمه کلمه می ریزد توی راهرو که من هیچکدام شان را نمی شناسم. دقت می کنم، نمی فهمم. باید حرف آشنایی باشد. نیست. از این همه حرف که می پرد بیرون حتی یکی را نمی فهمم. همینطور کلمه می ریزد وسط و کلمه ها یواش یواش می آیند بالا و بالاتر. احساس می کنم تا زانو توی کلمه هستم. ظاهراً تعارف می کند که بروم تو. اصرار می کند، اصرار می کند. اما فایده ای ندارد. 

: خداحافظ مادر، خداحافظ. 

اما پیر زن ول کن نیست. حرف می زند، حرف می زند، و همه شان می خورند به سر و صورت من. تا سینه توی کلمه هستم. باید زودتر دور شوم. از پله ها پایین می روم و کلمه است که پشت سرم می ریزد. یک خروار کلمه؛ همینطور کلمه، کلمه، کلمه، تا پشت در. "

ها کردن

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 16:6  توسط نیلو 

تولد بود دیروز.دیروز نه ،پریروز.تولد یکی از بچه ها بود .همه نبودند ،حدودا 20 نفر بودیم .بعضی هنوز مسافرت بودند و بعضی مهمان داشتند و الخ..

خوش گذشت نسبتا .شام خوردیم و بعد کیک را در نهایت سیری و به ضرب نوشیدنی ها فرو دادیم-شاید هم فرو خوردیم-.لبخندهای بزرگ زدیم ،عکس گرفتیم و به قول زرین در لحظه ای مایل به خنده به ثبت رسیدیم و برگشتیم.

برگشتنی من با ندا و ناصر برگشتم .مساله  از همین جا آغاز شد ،که توی ماشین آنها بود که باز یک حسی که گه گاه سراغ من می آید را داشتم. حتما شده که گاهی حرف نداشته باشی بزنی. دلت بخواهد مدتی لال بنشینی و بیرون را ببینی ،بعد یک حس مزخرف معذب بودن بیاید سراغت و فکر کنی مسئولیت تمام سکوت های دنیا با توست و تو یی که باید کمکی بکنی و اینجاس که جفنگ پا به عرصه ی وجود می ذاره و مجبوری که حرف بزنی.
شاید بگی یه حرف زدن ساده که اینقدر نق زدن نداره.اما وقتی که شروع می کنی محض پر کردن فضا و سکوت حرف زدن حس منو درک می کنی. به خوبی حس می کردم که فکم جدا از کله م داره فعالیت می کنه منو  فکرم داشتیم مثه یه ناظر سوم شخص تلاش مذبوحانه فکم رو نظاره می کردیم که با ندا مشغول صحبت راجع به جزئیات مراسم ازدواج و اینکه برای پس فردا که فامیلش رو مهمون کرده چی میخاد درست کنه شده.

بحث سره این مورده خاص نیس،چرا که هم اون دوتا رو خیلی دوس دارم و هم به موقعش حرف زیاد زدیم با هم،سره حسیه که که بعضی وقتا میاد سراغم و من انگار قفل میشم.و اینجاس که فک من خودشو عضوی از سیستم ایمنی بدنم محسوب میکنه و وارد عمل میشه و سعی میکنه از روی برنامه پیش فرض فعالیت کنه. خیلی وقت بود که مجبور نبودم مدت طولانی تو همچین جوی باشم و کاملن این حسو فراموش کرده بودم و لی خب این برنامه تولد باعث شد یادی ازش کنم :))


پ ن 1: مامان اینا همچنان مسافرتن و منو  ری خودمونو با غذای بیرون و یا نهایتن آماده خفه کرده بودیم که دیگه امروز رگ غیرتم به جوش اومد و یه عدد برنج و کباب تابه ای کاملن دست ساز 100 امتیازی همراه با ژله بستنی و نوشیدنی جات فراوان برای دو شکم نحیف و رنج کشیده آماده کردم.و ری به من به خاطر منوی خوبم 10 داد.

پ ن 2: با اینکه معمولا علاقه زیادی نسبت به خواننده هایی که یه دفه مورد توجه عموم  قرار می گیرن ندارم اما عاشق این آدل شدم ،صداش رو  خیلی دوس می دارم.


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 22:56  توسط نیلو  | 

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 1:41  توسط نیلو  | 


بهار ،بهار دوست داشتني ام از راه مي رسد و من واقعن در پوست خودم نمی گنجم.

دوست دارم تنها بيرون بروم و در آرامش خودم را به دم نوش هاي پراگ مهمان کنم

دوست دارم بنشينم يک گوشه ي دنج کتاب بخوانم

يا حتي مثله فردوس بادکنکي توي دستم بگيرم و به پنبه ها خيره شوم.


امسال دارد تمام مي شود و من واقعن دلم برايش تنگ مي شود.ناگزيري است که روي خواهد داد مثله گوله برفي که بگيري توي دستت و کم کم شروع به شدن کند و تو نداني که چه بايد بکني 

سال 90 را دوست دارم باآن رندي و سر دسته گي نودی اش

آمده که بعدش قطار شوند سالهايي که تازگي شان مثله آن نيست.

اتفاقهاي خوب و بد آمدند و گذشتند و من نمي دانم کدامشان بيش از همه مرا وابسته ي ان کرده اما مي دانم که دوستش دارم.

به واسطه کار و محیطهای جدید امسال افراد جديدی وارد دایره  زندگی ام شدند و خيلي از آنها نيز  از دوستهاي خوبم شدند.آدمهایی بودند که دوستهای خوبی بودند  و از دایره خارج شدند و یا مماس بر خط طی مسیر می کنند.از دایره های قرمز دل خوشی ندارم اما محض احتیاط یکی دو تا به صفحه اضافه کردم باشد که موجبات اسودگی خیالمان را فراهم گرداند.:)


امیدوارم سال آینده برای خودم و همه ی دوستای جدید و قدیم و آینده ام :) سال خوب و خوشی باشه.

خدایا چنان کن سرانجام کار...




+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 2:37  توسط نیلو  |